عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

101

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

خدمتها كه كرده‌ايم ، اينك محاصره بر ما دشوار شده است و به مرگ افتاده‌ايم ، محمد هم دست از محاصره ما برنمىدارد مگر آنكه تسليم حكم او شويم و از دژ فرود آييم ، اگر دست از ما بردارد ما به سرزمين شام يا خيبر خواهيم رفت و ديگر هرگز براى جنگ با او لشكر فراهم نمىسازيم ، عقيده تو چيست ؟ كه ما ترا بر ديگران برگزيده‌ايم ، گويا محمد به چيزى جز فرود آمدن به حكم و فرمان او موافقت نمىكند ، گفتم : آرى تسليم شويد ، ابو لبابه اشاره به گلوى خود كرد يعنى كشتن خواهد بود . ابو لبابة مىگويد : همان دم پشيمان شدم ، « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » بر زبان آوردم ، كعب بن اسد گفت : اى ابو لبابه ترا چه مىشود ؟ گفتم : به خدا و رسولش خيانت ورزيدم و از دژ ايشان فرود آمدم در حالى كه ريشم آميخته به اشكهايم بود ، مردم هم منتظر من بودند كه پيش ايشان برگردم ولى من از پشت حصار راهى ديگر برگزيدم و خود را به مسجد رساندم و بستم . چون خبر كار و رفتن من به آگهى پيامبر ( ص ) رسيد فرمود رهايش كنيد تا خداوند آنچه مىخواهد درباره‌اش پديد آورد ، اگر پيش من آمده بود براى او آمرزش‌خواهى مىكردم ، اينك كه نيامده و رفته است آزادش بگذاريد . واقدى در پى سخن خود مىگويد : معمر از زهرى براى من نقل كرد كه : ابو لبابة هفت شبانروز در گرماى سخت همچنان خود را بسته بود و هيچ خوراك و آشاميدنى نخورد و نياشاميد و گفت : همواره بر اين حال ادامه خواهم داد تا از جهان رخت بربندم يا آنكه خداوند توبه مرا بپذيرد ، و همچنان بر آن حال بود تا آنجا كه از درماندگى صداى او شنيده نمىشد و پيامبر ( ص ) هر بامداد و شامگاه بر او مىنگريست تا آنكه خداوند توبه او را پذيرفت و ندا داده شد كه توبه تو پذيرفته شد و رسول خدا كسى را روانه فرمود تا بند و ريسمان از او بگشايد ، او اجازه نداد كه كسى جز پيامبر ( ص ) او را بگشايد تا آنكه آن حضرت آمد و او را گشود . زهرى مىگويد : هند دختر حرث از قول ام سلمه همسر پيامبر ( ص ) براى من نقل كرد كه مىگفته است : خود ديدم كه پيامبر ( ص ) در حالى كه بند از او مىگشود با صداى بلند با او گفتگو مىكرد و خبر توبه‌اش را به او مىداد ولى بسيارى از سخنان ابو لبابه را از شدت ضعف و ناتوانى او نشنيدم ، و ريسمان كه مويين بود دو بازوى او را زخم كرده بود و پس از آن مدتى مداوا مىكرد . « 19 »

--> ( 19 ) . روايت بخش نخست را كه از زهرى نقل شده است ، ابن عبد البر در الاستيعاب در حاشيه الاصابة ، ص 168 ، ج 4 آورده است و روايت واقدى با تفاوتهاى اندكى در ترجمه مغازى واقدى ، ص 383 / 381 به قلم اين بنده آمده است .